



منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده، دل بريده ام!
كه عزيز باراني ام را،
در جاده اي جا گذاشتم!
يا در آسمان، به ستاره ي ديگري سلام كردم!
توقعي از تو ندارم!
اگر دوست نداري، در همان دامنه ي دور دريا بمان!
هر جور تو راحتي! باران زدهي من!
همين سوسوي تو، از آن سوي پردهي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست!
من كه اين جا كاري نمي كنم!
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم!
همين!، اين كار هم كه نور نمي خواهد!
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد!
صداي باران را مي شنوي ؟
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز ...
عشق یعنی باپرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
و می ترسم از آن روزی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم
و از يادت بروم
به انتظارت هستم
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
ز مــــن هر آنكــه او دور ، چـو دل به سینه نزدیك
به مـــن هر آنكـه نزدیك، ازو جــــــدا، جــــدا من
نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
كه تــــر كـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری
دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من
نبسته ام به كس دل، نبســـــته كس به من دل ...
پل میگزری یا از روی پل
مهم این است
که مرا نمیبینی
که از میله های پل به دار آویخته شدم
کاش پل خراب شود
که وقتی ازش دور شدی
همیشه در انتظارت بمونه
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی ست
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیما ست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.







چه قشنگه دیدن زندگی از نگاه سهراب

من فقط می دانم
که تویی شاه بیت
غزل زندگیم
پیشانی تو منظره ی بی غبار من
فاتح ندیده دفتر اسطوره ام هنوز
پرچم به نام خویش بزن قله دار من
جز تو که واژه واژه ی منظومه ام شدی
یک یک گریختند همه از مدار من
من جویبار زمزمه هرگز نبوده ام
در سنگ مانده هلهله ی آبشار من
کی؟ در کدام اوج به من بال می دهی؟
هان ای کلید دار عزیز حصار من؟
از قله قله شوق ترا نعره می زنم
تا دره دره کر بشود روزگار من
من با وضویی از تو به میدان دویده ام
تا هرچه با شکوه شود سنگ سار من
به یکدیگر عشق بورزید اما عشق را به بند نکشانید
بگذارید میان با هم بودنتان فضایی و فاصله ای باشد
با یکدیگر بخندید و شادمان باشیداما بگذارید هر یک از
شما تنها باشد
در کنار هم بمانید اما نه چسبیده به هم
(جبران خلیل جبران )
بلکه درد من زیستن با ما هیانیست
که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سر آب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست............ بخند...

دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای
بی برگ وبار زیر نفسهای آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره ی باران
در آرزوی آب
..........................
ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت وگفت
((ای ابر ای بشارت باران
((آیا دل سیاه تو از آه من سوخت ؟
غرید تیره ابر
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
..............
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
خاکستر وجود مرا با خویش
می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
دیدم که گرد باد
حتی
خاکستر وجود مرا
با خود نمی برد.
(استاد حمید مصدق)
همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده ی دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و پاهات نیومد
یا شایدم دلت با هات نیومد
هر چی که بود بذار که گفته باشم
هر جا که هست دلت منم باهاشم
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایول
گم شده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف و باده
باید بیای ببینم بهار خنده هات و
بیا بذارتموم شه روزای برفی با تو
رنگ غما به شعر شادم زده
دشت پر از گلایول غم زده
دلم می خواد خودت بیای ببینی
نبض من و قلب تو با هم زده
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایول
گم شده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
ولی گاهی به یاد آور رفیقی را
که می دانی نخواهی رفت از یادش
به یکدیگر عشق بورزید اما عشق را به بند نکشانید
بگذارید میان با هم بودنتان فضایی و فاصله ای باشد
با یکدیگر بخندید و شادمان باشیداما بگذارید هر یک از
شما تنها باشد
در کنار هم بمانید اما نه چسبیده به هم
(جبران خلیل جبران )
شعر از طرف دوست گلم پریزاد
دل تو کجای این مثلثه ؟
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون به هم نمی رسه![]()
ابري ترين شعر هايم را
با غريب ترين لهجه بخوانم
اين عادت من است
كه هر غروب بر ايوان دلتنگيم مي نشينم
وخويش را مرور مي كنم ........










